
یادت رهایم نمی کند...
شب شد؛ شب آخر.
و باز سراغ چمدان قدیمی ام می روم…
همان یار و همراه تنهایی های من.
همان همسفر روزهای بی تکرار
و غروبهای سُربی شهرهای دور.
چمدان را می بندم.
یک چیز را فراموش کرده ام…
درِ آن را باز می کنم و دوباره می بندم.
چرا همیشه، لحظه ی رفتن که می شود حواس را از من می گیری…؟
همیشه درست موقع رفتن، یادم می آیی؛
درست همان لحظه که درِ چمدان را می بندم…
درست همان لحظه ی آخر.
چرا یادت رهایم نمی کند؟
لحظه ی رفتن و دل کندن است.
باز هم باید بروم.
کفش هایم کو؟
آها… اینجاست…
خدایا… چرا یادت رهایم نمی کند؟
چرا درست لحظه آخر؟!
یادم هست که زیپ کوله ات را بستی و روی دوش انداختی،
شیرین ترین نگاهت را به من انداختی.
پرسیدی: تو نمیایی؟
گفتم من هفته بعد میام.
پرسیدم: تنها میری؟
خیلی راحت گفتی با بچه های فاطمیون…
جا خوردم.
آه… فاطمیون… تنم لرزید.
چرا فاطمیون؟؟
چرا تو همیشه انتخاب هایت سخت بود؟
چرا همیشه تو با همه فرق داشتی؟
دوباره در چمدان را باز می کنم…
نمی دانم دنبال چه می گردم؛
خب لابد باز هم چیزی را جا گذاشته ام.
دلشوره می گیرم.
دوباره چک می کنم.
همه چیز مرتب است. همه چیز سر جایش هست اما تو نیستی…
یعنی هستی ولی رهایم نمی کنی؛
آن هم درست لحظه ی آخر…
محسن تروخدا بگذار بروم، دو سال گذشته!
باید همه چیز تا الان تمام شده باشد.
اما من هنوز آرام نشده ام.
زیپ بغل چمدان را باز می کنم.
یک قرص میخورم و یک جرعه آب روی آتش دل.
بغضم را می شوید و پایین می برد.
برمی خیزم.
دوباره نگاهم می کنی؛
همان شیرین ترین نگاه…
همان نگاه آخر.
“خب دیگه! میخام برم…”
موقع خداحافظی است.
اما باز هم تو نیستی ولی یادت با من هست…
“کو این کفش های من؟ بخدا هوش و حواس ندارم…”
چمدان گویا سنگین تر از همیشه است،
با من نمی آید.
پنجره را باز می کنم کمی غمها بیرون برود.
شرجی رُم و آفتاب تندش چشمهایم را می زند.
به این هوا عادت ندارم.
هوای شرجی سینه ام را تنگ تر می کند.
این روزها هوای رم بارانی بود؛ بارانیِ بارانی…
و تو خوب می دانی که چقدر من باران را دوست دارم.
چقدر دوست داشتی این شعر را:
“جز در صفای اشک دلم وا نمی شود
باران به دامن است هوای گرفته را”
پنجره را می بندم
- شاید این هم یک جور خداحافظی است -
اتاق تاریک می شود و تو دوباره پشت پرده ی پلکم آشکار می شوی.
و باز همان نگاه شیرینت هست که از من می پرسد:
“تو نمی آیی؟”
و غرق خاطره های دور می شوم.
دلم نمی خواست به تو بگویم نه ؛
یعنی نمی توانستم که بگویم…
باز وسوسه می شوم یک بار دیگر چمدان را چک کنم. اما نه بس است!
دیگر مهم نیست…
می دانم که همه چیز سر جایش هست؛
همه چیز جز تو…
که دیگر نیستی.
در اتاق را می بندم.
کلید را تحویل می دهم و به سوی فرودگاه راه می افتم…
راه پایان ندارد.
پرواز پایان ندارد…
حتی اگر کبوتر در لانه اش نباشد…
یاحق
نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط پیشوای مسیح در 1397/08/02 ساعت 01:24:00 ب.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |
1397/08/24 @ 10:42:44 ب.ظ
زهرا حسینی [عضو]
اینجا قدم زدم
حال دلم خوب شد
1397/08/21 @ 02:36:56 ب.ظ
مدیریت [بازدید کننده]
باعرض سلام وخداقوت خدمت شما.
وبلاگ خوبی دارید .خوشحال میشیم به ماهم سربزنید وماروازنظرات مفید وسازنده خودتان مطلع بفرمایید.
ضمنا درصورت تمایل جهت ترویج فرهنگ ایثاروشهادت واینکه به اندازه ای هرچند کوچک درانتقال پیام شهدا همکاری کرده باشید،می توانید آدرس های ما را درقسمت لینک های روزانه تان درج نمایید ومارابه دیگران معرفی نمایید.
آدرس های ما:
Www.beytoshohada.blogfa.com
Www.beytoshohada.blog.ir
معبرسایبری بیت الشهدا
1397/08/17 @ 12:29:42 ب.ظ
مدرسه علمیه امام خمینی ره رباط کریم [عضو]
با سلام
بسیار زیبا بود. :(
1397/08/07 @ 09:32:55 ق.ظ
آرامـــ [عضو]
و نامت
خاطره بازی می کند با ذهن آشفته بی دلی چو من
1397/08/07 @ 08:24:13 ق.ظ
پشتیبانی کوثر بلاگ [عضو]
با سلام و احترام
مطلب شما در قسمت مطالب منتخب درج گرديد.
موفق باشيد
1397/08/04 @ 01:48:10 ق.ظ
نادر [بازدید کننده]
زیبا ولی دردناک…
حق نگهدارت
1397/08/02 @ 07:59:34 ب.ظ
... [عضو]
سـلام
با اينكه چندين مرتبه هست كه متن رو مي خونم اما هر بار هم زيباست.
1397/08/03 @ 08:09:15 ق.ظ
سایه [عضو]
دقیقا…. حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند …
1397/08/02 @ 04:54:07 ب.ظ
Mim.Es [عضو]
نمیدونم درست حدس زدم یا نه؟! اما من هم از این دلتنگیها دارم …
و اینکه اولین بار که این متن میخونم، جایی دیگه نخوندمش